حديث قدسى به نقل از از حضرت صادق (عليه السلام) :

أنه قرأ فى بعض الكتب أن الله تبارك و تعالى يقول: و عزتى و جلالى و مجدى و ارتفاعى على عرشى لاقطعن أمل كل مؤمل غيرى باليأس و لأكسونه ثوب المذله عند الناس و لأنحينه عن قربى أو لأبعدنه من وصلى، أيؤمل غيرى فى الشدائد؟! و الشدائد بيدى و يرجو غيرى و يقرع بالفكر باب غيرى؟! و بيدى مفاتيح الأبواب و هى مغلقه و بابى مفتوح لمن دعانى، فمن ذا الذى أملنى لنوائبه فقطعته دونها؟! و من ذا الذى رجانى لعظمه فقطعت رجاءه منى؟! جعلت آمال عبادى عندى محفوظه فلم يرضوا بحفظى و ملأت سماواتى من لا يمل من تسبيحى و أمرتهم أن لا يغلقوا الأبواب بينى و بين عبادى، فلم يثقوا بقولى ألم يعلم أن من طرقته نائبه من نوائبى أنه لا يملك كشفها أحد غيرى الا من بعد اذنى، فما لى أراه لاهياً عنى، أعطيته بجودى ما لم يسألنى ثم انتزعته عنه فلم يسألنى رده و سأل غيرى؛ أفيرانى أبدأ بالعطاء قبل المسأله ثم أسأل فلا أجيب سائلى؟! أبخيل أنا فيبخلنى عبدى أو ليس الجود و الكرم لى؟! أو ليس العفو و الرحمه بيدى؟! أو ليس أنا محل الآمال؟! فمن يقطعها دونى؟ أفلا يخشى المؤملون أن يؤملوا غيرى، فلو أن أهل سماواتى و أهل أرضى أملوا جميعاً ثم أعطيت كل واحد مهم مثل ما أمل الجميع ما انتقص من ملكى مثل عضو ذره و كيف ينقص ملك أنا قيمه فيا بؤساً للقانطين من رحمتى و يا بؤساً لمن عصانى و لم يراقبنى.

امام صادق (عليه السلام) فرمودند كه در يكى از كتاب‏ها خوانده اند كه خداى تبارك و تعالى مى‏فرمايد: به عزت و جلال و بزرگوارى و رفعتم بر عرشم سوگند كه آرزوى هر كس را كه به غير من اميد بندد، به نوميدى قطع مى‏كنم و نزد مردم بر او جامه خوارى مى‏پوشم و او را از تقرب خود مى‏رانم يا از وصال خودم دور مى‏گردانم؛ آيا او در گرفتارى‏ها به غير من، آرزو مى‏بندد؛ در صورتى كه گرفتارى‏ها به دست من است!؟ و به غير من، اميدوار مى‏شود و در فكر خود در خانه جز مرا مى‏كوبد!؟ با آنكه كليدهاى همه درهاى بسته نزد من است و در خانه من براى كسى كه مرا بخواند، باز است.
كيست كه در گرفتارى‏هايش به من اميد بسته و من اميدش را قطع كرده باشم؟! كيست كه در كارهاى بزرگش به من اميدوار گشته و من اميدش را از خود بريده باشم؟! من آرزوهاى بندگانم را نزد خود محفوظ داشته و آنها به‏ حفظ و نگهدارى من راضى نگشتند و آسمان‏هايم را از كسانى كه از تسبيح كردن من خسته نشوند (فرشتگان) پر كردم و به آنها دستور دادم كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند؛ ولى آنها به قول من اعتماد نكردند، مگر آن بنده نمى‏داند كه چون حادثه‏اى از حوادث من او را درهم كوبد، كسى جز به اذن من آن را از او برندارد؟! پس چرا از من رويگردان است؟! من با جود و بخشش خود آنچه را از من نخواسته به او مى‏دهم سپس آن را از او مى‏گيرم و او برگشتنش را از من نمى‏خواهد و از غير من مى‏خواهد؟!
او درباره من فكر مى‏كند كه ابتدا و پيش از خواستن او عطا مى‏كنم؛ ولى چو از من بخواهد به سائل خود جواب نمى‏گويم؟ مگر من بخيل هستم كه بنده‏ام مرا بخيل مى‏پندارد؟! مگر هر جود و كرمى از من نيست؟! مگر عفو و رحمت دست من نيست؟!
مگر من محل آرزوها نيستم؟ پس كه مى‏تواند آرزوها را پيش از رسيدن به من قطع كند؟ چه كسى مى‏تواند رشته آرزوها را به جز من قطع كند؟!
آيا آنها كه به غير من اميد دارند نمى‏ترسند؟ اگر همه اهل آسمان‏ها و زمين به من اميد بندند و به هر يك از آنها به اندازه همه آنچه همگى آرزو دارند، بدهم، به قدر عضو مورچه‏اى از ملك من كاسته نمى‏شود، چگونه كاسته شود از ملكى كه من سرپرست آن هستم؟!
پس بدا به حال آنها كه از رحمت من نااميدند و بدا به حال آنها كه نافرمانيم كنند و از من پروا ننمايد. 


الکافی - للکلینی (ره) - ج 2 - ص 66

هیچ نظری موجود نیست: